عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

55

منتخب التواريخ ( فارسى )

طيّبه رفته ، علم حديث را خواند و بعد از آن‌كه بازگشته آمد از روش آبا و اجداد كرام و سماع و غذا را منكر بود و به روش محدّثين سلوك مىنمود و به تقوا و طهارت و نزاهت و عبادت ظاهرى اشتغال داشت . چون به منصب صدارت رسيد جهان جهان زمين مدد معاش و وظايف و اوقاف به خلايق بخشيد ، چنانچه در زمان هيچ پادشاهى اين‌چنين صدرى به استقلال نگشته و عشر عشير اين اوقات كه او داده نداده و پادشاه را چندگاه نسبت به او آنچنان اعتقاد پيدا شده بود كه كفش پيش پاى او مىنهادند . آخر به‌جهت مخالفت مخدوم الملك و ساير علماى بدنفس حيله‌گر كه ، بيت : جاهلانند همه جاه‌طلب * خويشتن را علما كرده لقب آن نسبت معكوس شد و اعظم اسباب هبوط وى اين بود كه زمانىكه پادشاه از سفر بانسواله به فتحپور اقامت فرمودند ، قاضى عبد الرحيم قاضى متهره استغاثه نزد شيخ برد كه برهمنى متموّلى متمرّدى از آن قضيّه مصالح عمارت مسجدى را كه تعمير آن مىخواستم كنم برده بتخانه‌اى بنا كرده و چون معارض و متعرّض او شديم بر روؤس اشهاد زبان كه خاك در دهانش باد به سبّ نبى - عليه السلام - گشاده و اهانت گوناگون به اهل اسلام رسانيده ، چون طلبيدند آن برهمن به طلب شيخ نيامد . بيربر و شيخ ابو الفضل را فرستادند و او را آوردند و شيخ ابو الفضل آنچه از مردم شنيده بود به عرض رسانيد و گفت كه سبّ به تحقيق از او به وقوع پيوسته و علما بعضى به قتل و بعضى به تشهير و مصادرهء او قايل شده دو فريق گشتند و در اين باب گفتگوى وسيع بود ، هرچند شيخ از پادشاه رخصت قتل او مىگرفت به صريح نمىدادند و در پرده مىگفتند كه سياسات شرعى تعلّق به شما دارد از ما چه مىپرسيد و برهمن مدّتى به اين تقريب دربند ماند و اهل حرم شاهنشاهى به شفاعت به جهت تخليص او برخاستند و خاطر شيخ در ميان بود چون مبالغهء شيخ از حد درگذشت جواب فرمودند كه سخن همان است كه گفته‌ايم شما مىدانيد و شيخ به مجرّد رسيدن به منزل حكم به قتل او كرد و چون اين معنى به عرض رسيد ، خيلى درهم و برهم شدند و اهل حرم از درون و ساير مقرّبان هندو از برون گفتند كه اين ملّايان را شما نوازش فرموديد و كار ايشان حالا به‌جايى رسيده كه ملاحظهء خاطر شما هم نمىكنند و بىحكم شما براى اظهار حكومت و جاه خويش مردم را به قتل مىرسانند و به‌چندان مقدّمات گوش پادشاهى پر ساختند كه ديگر تاب نتوانستند آورد